على اكبر دهخدا
1038
امثال و حكم ( فارسى )
همه راهى از رهزنان پاكدار * مدار از در دزد جز تيغ و دار چو بنشينى از گردت آن را نشان * كه دارند در دل ز مهرت نشان ز جفت كسان چشم خود را بپوش * بترس از خداى آن جهانرا بكوش بود مه گناهى كه نايد تباه ( ؟ ) * از او كو بود داور هر گناه در داد بر دادخواهان مبند * ز سوگند مگذر نگهدار بند چو نيكى كنى و نيايد ببار * بدى كن مگر بهتر آيد به كار كسى دار كز دفتر راستان * همى خواندت گونهگون داستان بهبين تا ز كردار شاهان پيش * چه به بد همان كن تو آئين خويش مده نزد خود راه بدگوى را * نه مرد سخنچين دو روى را همه كار مردان با داد كن * سخنشان بهر انجمن ياد كن پژوهندگان دار بر راهرو * همى دان نهان جهان نو به نو بدان كار ده كو نجويد ستم * نه آن را كه افزون پذيرد درم كسى را مگردان چنان سرفراز * كه نتوانى آورد از آن پايه باز ز دانندگان فيلسوفى گزين * از او پرس هرچيز و با او نشين مفرماى كارى بدان كارگر * كزان كار نتواند آمد بدر ممان خيره بدخواه را گرچه خوار * كه مار اژدها گردد از روزگار بكش آتش خرد پيش از گزند * كه گيتى بسوزد چو گردد بلند مكن هيچ بد بينى از ديگران * و گر نيك بينى تو خو كن بر آن خورش پاك از آن خور كه نگزايدت * به اندازه و آنگه كه به آيدت پزشكان گزيندار و فرزانه راى * بهر درد دانا و درمان نماى بسى گرد آميغ خوبان مگرد * كه تن سست و جان كم كند روى زرد چو خواهى كسى را همى كرد مه * بزرگيش جز پايه پايه مده كه چون از گزافش بزرگى دهى * نه ارج تو داند نه آن مهى چنان كن كه همواره بر تخت خويش * اگر تيغ اگر گرز با شدت پيش گه بار مگذار و مگمار كس ( ؟ ) * بشمشير از افزار سرياز پس بكس راز مگشاى در هر بسيج * بد انديشرا خوار مشمار هيچ كرا ترس و وهمى كنى گونهگون * بسوگند كن تا بترسد فزون چو با موبدان راى خواهى زدن * بهمشان مخوان جز جدا تن بتن